|
خدایاخدایا !!!!!! خدایا.... به فریادم رس ای فریاد رس درماندگان وبیچارگان آتشی دردرونم زبانه می کشد . قلبم درآرزوی دیدار درهم فشرده می شود وهردم بایادتوآرامشی رابه درون آشفته ام بازمی گردانم . خدایا ...گفتی صدایم کن ...بخوان مراتااجابت کنم ترا...چگونه ترابخوانم که هنوزخواندن راازتونیاموخته ام ...کلامی برزبانم جاری نمی شودوصدادرگلویم می شکند ... لحظه هارادرشورواشتیاق دیدارت باانتظاری سخت سپری می کنم .. خدایا..می دانی که دیگرتوان ندارم ....یاری ام کن ... آن روزها که عشق تودرسینه ام جای نگرفته بود .قلبم ازتیرگی سرشار وبه هرسویی نگران بود وباهر آوای خوشی به ترنم درمی آمد ...لحظه ها....این لحظه های بی بازگشت به پوچی می گذراندم . اما ازآن زمان که عشق تودرقلبم جاکرد....دل را به روی بیگانه بستم تافقط باتوآشناشود .این دل هرزه گرد هردم بهانه می گرفت امابایادتوبه آرامشی زیبامی گرفت .. دیری است که این گونه درخودنشسته ام وبه هرسومی نگرم ترامی جویم .هرگام که پیش می گزارم بایادتوست وهرلحظه به انتظارچشمان بی فروغم رابه هرسوی می دوانم ..ای یگانه معبوداینک که عشقت برجانم آتش زده پذیرایم باش ودیدگانم رابه دیدارت روشن ساز ... خدایا!!!!! چون همیشه دردرماندگی به تورو کرده ام ومی دانم که ازدرلطفت مرانخواهی راند ... ای همیشه ی جاوید ..... مرابه سوی خودبخوان ....
گر درد داری... تحمل کن... روی هم که تلنبار شد...دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاس...! کم کم خودش بی حس میشود..!
از خودم به تو میگویم ..... بودم ولی دیگر نیستم از عشق به تو میگویم .................... برای ما فقط تنهایی بوداز دل به تو میگویم........................ نا پاک است آن دل پاک
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22 10:31 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
تو بسی دور آمدی امیدوار
با تو مثل شبهای تنهایی ام + نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31 3:6 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
اگر بی او بهشت را نصیبم می کنی اگر بی او مرا به تمام آرزوهایم می رسانی اگر بی او خوشبخت خواهم بود بهشت ، آرزوها و خوشبختی بی من می توانند باقی بمانند اما من بی او ..... نه او را از من و من را از او نگیر + نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16 6:37 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
توي
سرماي زمستون اونکه مي مرد بي تو کي بود ؟ اونکه مي نشست توي کوچه غصه مي
خورد بي تو کي بود؟ اوني که به ياد چشمات شعر عاشقونه مي گفت گريه مي کرد و
با هق هق واسه تو ترونه مي گفت بگو کي بود که مي لرزي... راستش ميدونم
دوريت منو بدجوري ديوونه ميکنه هيچ وقت دوست نداشتم وندارم که واسه کسي
چيزي بنويسم فرقي نميکنه چه شعرعاشقونه باشه چه يه متن پاييزي غم انگيز اما
بذار اينبار اعتراف کنم که من عاشق اون لحظه هام که واست شعرو نامه بنويسم
واسه اون وقتايي که دور از چشماي دنياي پرهياهوي اي جا تا آخزش قشنگ نگام
کني جوري که دلم بخواد لا به لاش يه چيزايي اضافه کنم که هيچ وقت خوندنم
تموم نشه بايد اون وقتي که دور از نگاه چشم عاشقم تموم مهربونيتو تو يه
نگاه بلند پرممعني ميريزي ومي پاشي رو حرارت گونه هام چشاماتو غرقه بوسه
کنم.....! ميان جان دو انسان ،چنين به هم نزديك چقدر فاصله ؟ آخر چقدر فاصله ؟آه چقدر ماندن در هاله ي تبسم و شرم ؟ چقدر بودن در پرده ي سكوت و نگاه ؟ چقدر دوري از آفتاب آن لبخند چقدر محروم ازسايه سار آن گيسو چقدر بايد سر كرد بي نوازش او چقدر؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16 5:59 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
یادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟ + نوشته شده در سه شنبه 1389/11/05 0:31 قبل از ظهر توسط دلشکسته |
پروردگارا : + نوشته شده در دوشنبه 1389/10/13 8:30 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی ............................ خدا در همین نزدیکی هاست، شاید پشت در است، شاید پشت سرِ ماست، زمزمه ای به گوش می رسد، حرفی برای گفتن دارد، خوب که گوش می سپارم صدایش را می شنوم که می گوید: ای عزیزترینم امروزت را چگونه گذرانده ای! یادی از من نمودی، تماسی با من داشتی؟ ایمیلی برای من فرستادی؟ دیگر ایمیل هایت مثل همیشه رنگی و زیبا نیست، دیگر از یاد تو فراموش شده ام، دیگر حتی misscall هم نمی اندازی! رو به سوی که کرده ای؟ کدامین در را می کوبی و از آن ملتمسانه مدد می طلبی در حالی که من اینجا کنار تو هستم و تنها با یک اشاره مرید تو می شوم. خودم را آن قدر در نظر تو کوچک می کنم که مرا از خود دور نکنی، غافل از اینکه تو هر چه را می بینی و توجه می کنی به جز من!!!! آیا می دانستی من تنها کسی هستم که تو هنگامی که حتی از او می ترسی به او پناه می بری؟ آیا می دانستی این من هستم هنگامی که در دریای گناه و بی خبری و یا .... در حال غرق شدن هستی به او پناه می بری ولی افسوس که در قدم آخر یاد من می افتی!!!!! ............................... آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ + نوشته شده در جمعه 1389/10/10 2:35 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم
و از خدا، فقط خدا را بخواهیم زیرا از خدا ، غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است . + نوشته شده در یکشنبه 1389/10/05 8:2 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
سلام خدا
فکر نمی کردم یه روز اشک تو چشمام باشه و مطلب برای وبلاگ بنویسم : دستهایم را با طناب بسته بود عشق همان دستهایی که برروی تن عشق ، نازش میکردم تا فهمید بغض کرده ام خندید و محکم به پهلویم کوبید پهلو یم تیر کشید گفتم نزن گفت خفه شو معشوقه ... هولم داد سمت بن بست دیوار گفت پشت کن به من میخواهم حست کنم خیره شدم به زخمهای کشیده شده روی دیوار حس کردم از روی زمین چیزی برداشت .... گفت دوستم داری گفتم خیلی ولی اذیتم نکن من مثل گفته های تو بی کسم گفت حال میکنم باهات سنگی محکم بهم پرت کرد سنگ محکم خورد تو سرم گفتم منو با سنگ نزن گفت دوست دارم حال میکنم دوباره با سنگ زد دست راستمو کشید روی دیوار، زبریش را حس کردم رو به آسمان آه کشیدم آه اسیری در عشق دوباره من را باسنگ زد باز گفت دوست دارم وقتی منو میزد میخندید. گفت قربونم برو گفتم میرم ولی باسنگ نزن باز سنگی محکم به سرم زد چرا تو عاشق منی چرا دوباره زد ... + نوشته شده در شنبه 1389/09/27 9:59 قبل از ظهر توسط دلشکسته |
چي بگم از کجا بگم/دردمو با کيا بگم
بهتره که دم نزنم/حرفي از عشقم نزنم از عشقي که گم شد و رفت/عاشق مردم شد و رفت عشقي که بي فروغ نبود/براي من دروغ نبود بغض نشسته تو گلوم/وقتي نشستي روبه روم من از خودم چرا بگم/مي خوام از اون چشا بگم خيره تو چشم مست تو/دست ميدم به دست تو دل از زمونه مي کنم/حرف دلم رو مي زنم چه حالتي داره چشات/نرگس بيمار چشات چشم تو خوابم مي کنه/مست و خرابم مي کنه وقتي نشستي رو به من/از عاشقي بگو به من بذار چشات دل ببره/اين جوري باشه بهتره چشات اگه پس نزنن چشماي سرسپردمو ميشه فراموش کنم خاطره هاي مردمو ........................................ گريه نکن عصاي من هر چي شکسته بنويس به پاي گريه هاي من اگه تمومه طاقتت.نمونده روز راحتت نگاه با صداقتت غنيمته براي من اينه و شمعدون نمي خوام.من لب خندون نمي خوام هر چي که خنده ست واسه تو.هر چي غمه براي من بخند و از خنده بگو.از غم بازنده بگو عمر بزرگوارتو تلف نکن به پاي من عشق منو مي خواي چه کار.عذر وبهونه کم بيار دوست ندارم که عاقبت.تو بشکني به جاي من .................................. + نوشته شده در شنبه 1389/09/20 2:47 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
در سال 52 جمعه
پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند!!! + نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/18 8:3 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
.حالا مونده تا خانومارو بشناسی......................
![]() ![]() شناختن خانم ها خیلی سخته اگر خیلی چشمتون دنبالشون باشه، بی جنبه اید و اگر بی اعتنا باشید مرد نیستید! اگر از خوبی هاشون بگید ،آدم متملقی هستید و اگر نه بدرد نخورید! اگر با همه خواسته هاشون موافق باشی ،حتما"خواسته ای داری و اگر مخالف باشی کج فهمی! اگر بی حوصله باشی و به دیدنشون بری،فکر میکنه برات کسل کننده شده ،اگر هم به دیدنشون نری لابد سرت جای دیگه گرمه خوش تیپ بگردی ،سرو گوشت میجنبه اگر هم به سرو وضعت نرسی خزی اگر رفتارت رسمی باشه علاقه مند نیستی ،زود هم نباید خودمونی بشی باید همه توجهت بهشون باشه وگرنه بی عاطفه ای هرچه زودتر باید پا پیش بگذاری ، چون صبر کردن کار شماست جلب توجه کردن همونقدر که برای خانم ها امری طبیعیه،برای شما بده هیچوقت نمی فهمی مرز بین سوءاستفاده چی ،بودن و یخ بودن چیه خدا نکنه حس کنن کار خطائی ازت سر زده اگر زنی توجه شما رو جلب کنه هیزید ولی توجه کردن اونها از تعجبه هیچوقت نمیفهمی کی باید حرف بزنی و کی باید گوش کنی خلاصه اینکه : در عین سادگی بسیار پیچیده و در عین لطافت بسیار قدرتمنداند، پس خانمها فوق العاده اند. زیادی تو نخ کاراشون رفتن هم عاقبت خوشی نداره ![]()
" حتی خداهم تحمل تنهایی را نداشت پس این جهان و انسان را آفرید." پس نفرین بر تو ای تنهایی که گاهی انسان برای فرار از تو به هر چیز وهر کسی "متوصل می شود و گاهی تاوانی به اندازۀ یک عمر باید بپردازد"
زن ( مخاطب مرد ها هستند )
زن عشق میکارد و کینه درو میکند... دیه اش نصف دیه ی توست و مجازاتش با تو برابر... میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی... او کتک میخوردو تو محاکمه نمیشوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی... او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی میکشد و تو خواب خواب حوریان بهشتی را میبینی... او مادر میشود و همه جا می پرسند نام پدر... و هر روز او متولد میشود، عاشق میشود، مادر میشود، پیر میشود و میمیرد... و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش جوانی بر باد رفته اش را میبیندو در قدم های لرزان مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند... و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد و این رنج است...
( دکتر علی شریعتی )
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/02 10:21 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
دلم میخواست دیشب که خوابم نمیبرد برات مینوشتم:هی؟ بعدش تو میگفتی: چی شده؟ میگفتم: هیچی! تو میگفتی:زنگ بزن خوب بهم ! میگفتم:دلم زنگ نمیخواد که!فقط میخواستم تنهایی بیدار نباشم ! تو بوسم میکردی اونوقت چشمهام از بودنت گرم می شد و خوابم می برد اما خب نبودی که......
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26 4:18 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
ادمک اخره دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند من دیگه دیونه نیستم خوبه خوبم توی این دنیا به هیچگی + نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26 2:5 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی… ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود… امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری… باور کن… که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/19 8:15 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
گاهی وقتا اونقدر دلت گرفتست كه مي خواد داد بزنه و همه ی دنيا رو خبر دار كنه. اما نه، حتی خودشم غمشو باور نكرده چطوری بقيه باور كنن. اصلا مگه باور كردنيه؟ نه نيست،نيست،نيست......... بدتر اينه كه نه بتونی اسمشو بي وفايی بذاری،نه تجربه،نه خيانت،نه نامردي نه رهايی،نه جدايی،نه بی هم بودن،نه عشق،نه انتظار. فقط واسه اين كه بتونی خودتو راضی نگه داری بگی كار زمونه است، جفای روزگاره و ...... ولی خودتم می دونی اينا جوابای خوبی نيست. دليل اين كه حالا اينجای جاده وايسادی خودتی. خودتی و اونی كه عشق اولت بود و آخر.اونی ادعا مي كرد تا آخر راه باهاته.تا تهش تا هر جا كه هست. نه اصن چرا واسش تا بذاری.دوستی كه تا نداره.خودش مي گفت ولی حالا مي فهمی كه داره.اونم يه تای دراز از اينجا تا چشم های يارت كه شايد جسمشم نزديكت باشه ولي خودش،روحش و عشقش يه دنيا با تو فاصله گرفته. و تو ميموني و يه دنيا خط سفيد كه توي جاده ي بي انتهاي انتظار منتظرتن كه يكي يكي بشماريشون.منتظر چي هستي ؟ شروع كن.......... ............................................ وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي تونستي نجاتم دهي + نوشته شده در شنبه 1389/08/15 8:34 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
مرا دیگر نخواهی دید... + نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/12 3:1 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
در کدوم سایه مشترکیم نمیدونم..... عجیب بود توی همه دعاهام یادت بودم.... گاهی برات گریه کردم و گاهی خواستم هدایت شی.... و هرچی دوست داشتی گفتی...و توهین کردی.... دیشب مثل هرشب قرآن میخوندم که به اسمت رسیدم..... با همون آهنگی که دوسش داشتم.... اسم تو هست....اما من نه.....توی قرآن.....کنم + نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/05 9:2 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
دلم میخواد گریه کنم! کسی برام شونه بشه چیزی نمونده که دلم، بشکنه دیوونه بشه دلم می خواد گریه کنم! حتی بمیرم از خودم این انتقام غربتُ دیگه بگیرم از خودم دلم می خواد که بغضمو تو حنجرم بشکنمش
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/08/04 11:21 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی .•* *•. مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی .•* *•. به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند .•* *•. | |||||
|
امشب چه دلتنگم .•* *•. خاک سرد و آب سرد .•* *•."حرفای بین من و خدا " اما دوست دارم اینجا و توی این کلبه این حرفا رو بگم!
خدایا سرت خلوته یا شلوغه؟ به کار همه رسیدگی کردی؟ جواب دعای همه رو دادی،زندگی همه رو سرو سامان دادی؟ درد دلای همه رو گوش کردی، واسه اروم شد نشون بغلشون کردی حتی صورتشان رو بوسیدی! همه اونایی که لبه پرتگاه بودن دستشون رو گرفتی یا شایدم بهشون بال دادی. همه عاشقا رو به عشقشون رسوندی؟ آرزوهای همه رو بر آورده کردی؟ گریه های شبانه هم رو شنیدی همه دردا رو در مون کردی؟ همه و همه کارتو انجام دادی؟ می دونم خیلی کار داری آخه تو خدایی خب حالا من اومدم یه بنده شاکی ............. شاکی از خودم ، شاکی از تو!! اومدم که اگه میشه بغلت کنم و گریه کنم تا همه دردا و غصه هامو خالی کنم میخوام اگه بشه سرم رو بذارم روی شونه ها ت میشه فقط یه گوشه چشم بهم بندازی من توقع زیادی ندارم من فقط میخوام تو آغوشت گریه کنم همین خواسته زیادیه؟ حرفام کفره ! مزخرفه! نمی دونم هر چی هست باید میگفتم باید با همه این که سرت شلوغه میشنیدی باید بهم نگاه میکردی آخه تو خدایی تو از رگ گردن نزدیک تری چرا یه باره همه خوبیا بد میشه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان چی اشکامو می بینی ؟ چرا یاد تو آرومم نمی کنه...................... .•* *•. من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را.... در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم.. .•* *•. خداوندا نمی دانم خداوندا نمی دانم .•* *•. ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... .•* *•. گمان کردم که او عاشق ترين عاشق در اين دنياست
.•* *•. همیشه اولاش گریه میکنی دردت میاد دلت میسوزه اما یه بار دو بار ده بار بعدش فرق میکنه میشکنی اما بی صدا بدون درد انتظار داری بفهمه یه انتظار پوچ آرزو میکنی که دروغاش دروغ نبوده باشه دروغایی که باور کردی دروغایی که با بغض گفت راسته لحظه هات خالیه ولی خب بهتر از لحظه های پر از دروغه...! .•* *•. + نوشته شده در سه شنبه 1389/08/04 10:43 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
تو کنارمی بهش نگاه کردم چقدر گرم بود خنده هاش .... !با هیجان داشت برام حرف میزد منم بهش نگاه می کردم متوجه نگا هام شد. خندید و گفت : خسته شدی ؟نه ....؟
گفتم نه ... مگه میشه تو حرف بزنی من خسته بشم ؟ دستم رو گرفت و گفت بیا بریم کناررود خانه روی تخته سنگ نشسته بودیم و داشتم بهش نگاه میکردم و دستش توی دستام بود . اون مثل همیشه میخواست اینقدر حرف بزنه تا منو بخندونه یه دفعه دیدم صورتم خیس شد گفتم چی کار میکنی ؟ گفت خیلی دوستت دارم ...... خیلیییییییییییییییی خندیدم و به طرفش آب ریختمو گفتم : منم دوستت دارم خیس خیس شده بودیم داشت می لرزید بغلش کردم و گفتم سردت شد ؟ آروم سرش رو روی شونه هام گذاشت و چشم هاشو بست و گفت الان دیگه نه ..... با هم اومدیم توی چادر کتم رو انداختم رو شونه هاش ،سرش رو روی پاهام گذاشت و چشم هاشو بست من همینجور بهش نگاه میکردم . از وقتی اومده بود همه چیز بوی تازه ای گرفته بود حتی شیطنت هام، توی وجودم احساس عجیبی داشتم ،دلم میخواست شیطنت کنم .دلم میخواست مثل بچه ها پر انرژی باشم .باهاش همه جا رو بگردم ،در کنارش بخندم چه آرامش داشت چشماش . چه گرمایی داشت وجودش آروم چشماشو بوسیدم ، چشماشو باز کرد . بهش نگاه کردمو گفتم عزیزم بهتره لباست رو عوض کنی دلم نمیخواد سرما بخوری بهم نگاه کردو گفت از اینجا چقدر خوشگلتری سرم رو به صورتش نزدیک کردم چشمامو گرد کردم و گفتم اینطوری چی ...؟ خندیدو گفت : وای الان که ماه شدی دستش رو برد توی موهام و بهم ریختشون و گفت :تو عزیز دل منی موهامو مرتب کردمو گفتم تو تمام زندگی منی در کنارت هیچی تلخ نیست . صدای خنده هاش توی گوشم بود صدای بارون که میخورد به شیشه میومد چشمامو باز کردم هنوز شب تموم نشده بود لبخندی زدم دوباره چشمامو بستم تا شاید دوباره خواب ببینم کنارشم ............ .......................................... کاش میشد دوباره برگردیم عقب به همون جا دوباره من و تو توی همون خیابون باشیم رفتم چون گفتی برو پیشت نیومدم چون گفتی نیا ولی از کس دیگه نخوندم اگه دیدی خوندم چون مطمن باشی که نمی خوام رو حرفت حرف بزنم . پس به چشات مطمن نباش! .................................................. بازم از اون روزاییه که دوس دارم بنویسم اما ذهنم یاری نمی کنه، داشتم به این فکر می کردم که ، لزوما قرار نیست دل نوشته هام حتما شعر باشه! مهم اینه که صرفا دل نوشته باشه هر وقت دلم غمگین بود حتما شعر میگم!
دقیقا! هروقت شعر گفتم حتما نشونه ایه از غمگینی! ......................................................... هر روز عمرم از ديروز بد تره ......................................................
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/08/03 3:12 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
تا حالا شده احساس تنهایی کنی.فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه.آره حتما شده تو این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟ خیلی از ماها می ریم پیش یکی از نزدیک ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم سبک بشیم.اما حتما باز هم برات این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای خودش برسه. اون وقت چی؟دیگه به نظرت کی هست؟ خب من اینجا می خوام یه دوست رو معرفی کنم که میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، زن و مرد،دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست همیشه خیر و صلاحمونو می خواد اما ما بی معرفتها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی سراغش نمی ریم. باز هم می ریم سراغ افراد دیگه اما اون باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.تا حالا به این موضوع فکر کردی که این دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی سرتو بگیری بالا بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که بهت بگم چقدر دوست دارم .ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون طور که تو می خوای به فکرت نیستم.می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم نیاز نداری ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.اگه خوب گوش کنید داره یه صدایی می یاد که میگه((یکی اون بالاست که مارو دوست داره))
يادته وقتي به من رسيدي پاييز بودي ؟ مث شعراي خودم زرد و غم انگيز بودي ؟ ای دل ســاده بکــش درد کـه حقت این است از زمانـــه بشـو دل ســرد کـه حقت این است هر چــه گفتـــم مشــو عـاشق نشنیدی حالا همچــو پائیــــز بشــو زرد کـه حقت این است دیـدی آخـــر دم مـــردانــــه بجــز لاف نبـود بـکش از مــردم نامـــــرد کـه حقت این است آنچــه بــر عـاشق دل خستـه روا دانستی فلک آخــــر ســــرت آو + نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/29 2:42 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
خدایا بـــــه مـــن زيســـتــــــنــﮯ عــَــطا كــُــــن كــــــه در لحـــــظــــه مــــــرگ بر بي ثمرـﮯ لحظه اـﮯ كه براي زيستـــن گـــــذشته است حسرت نخـــورم
و
مـــــُــــردنـــــــــﮯ عطا كن كه بر بيــــــــــهودگـــﮯ اش ســـــــوگوار نــــباشــــم بگــــــــذار تا آن را مـــــَـــن خـــــود انتـــــخاب كنــم امـــّـا آنچنان كه تــو دوســــت دارـﮯ چگونه زيستن را تو به من بياموز چگونه مردن را من خود خواهم آموخت + نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28 3:24 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
گاهی اوقات احتیاج داری به آدمی که وایسه روبه روت و توی چشمات نگاه کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو صورتت خم بشه و دستتو بذاری روی گونت و دوباره نگاش کنی.ببینی که خشمگینه،ببینی که از دستت عصبانیه،توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره،ببینی که دوسش داری ،که نگاش کنی و همونجوری که دستت روی صورتته بهت بگه:تو چته؟بسه...به خودت بیا.....که سرت فریاد بکشه ،که یهو بلرزی و بری بغلش،که بغلت کنه.همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره روی سرت،بکشه توی موهات که سرت رو فشار بده توی گودی شونش.که تو چشاتو ببندی و روی شونش گریه کنی و با خودت فکر کنی که تو واقعأچته...؟ فكر می كردم گذر لحظه ها مرا به بكریتی بدیل رهنمون خواهد کرد اما هیچ عبوری مرا به چیزی تازه متصل نمی كند.از تكرار زندگی به تنگ آمده ام ودر حصار خیالات واهی اسیرم.دلم برای پرواز یك پرستو تنگ شده است.من روزگار را بدون لبخندی صادقانه پشت سر می نهم ودر فرا سوهاست كه گذر گذشته غمگینم می كند .تمام كودكان هم بازی من در سردرگمی سنگینی در مانده اند ومن به این می اندیشم كه به كجا خواهیم رسید .من به خویشتن خویش دلیلی برای بودن نمی یابم جز اینكه تو را دوست بدارم...اما كاش لحظه ای می رسید كه می توانستم صمیمانه تر با تو باشم به دور از این زمین فانی... ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم.... از غریب و کسی که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم..... کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد.....! بعضی ها قیده همه چیرو زدن بعضی ها اسیر اقبال بدن........! اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا امدن.....!؟ کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد... اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد.......! هر کجا پا میزارم هر جا که میرم پیشه چشمام میبینم حلقه داری ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری......! مرگ تدریجی شده هستی برام...! نقش خنده دیگه مرده رو لبام........! ای خدا هر کسی از راه می رسه می کنه چاه دو رنگی پیش پام........! کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد.........! اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد..........! الهی دلت بسوزه تو که قلبمو سوزوندی..... همسفر شدی تا رویا. پای وعدهات نموندی.....!
الهی چشم سیاهت همیشه بارونی باشه.....! توی تاریکی چشمات آسمون زندونی باشه.....!
الهی وقتی می خندی . یاد گریه هام بیوفتی......! تو خلوتت بخونی هر چی که بهم نگفتی...............! دلگیرم خسته ام...! بی روح و ساکتم..... نبضم نمی زنه.....! پلکم نمی پره.... می دونم امشبم از خواب می پرم.. از گریه تا سحر خوابم نمی بره..... این زنده بودنه....!؟ بازنده بودنه... بی دوست..! زندگی . مرگ از تو بهتره........ اون روبروم داره پرواز می کنه....!می بینمش هنوز از پشت پنجره.. هی دست تکون میدم.. هی داد می زنم....! اون سنگدل ولی هم کوره هم کره.....!
حتی من اگه از این عشق بگذرم...!
قلب شکستم ار حقش نمیگذره.....!
دوران گیجی و سر گیجگی گذشت.....! محکم بشین دلم این دور آخره......... + نوشته شده در سه شنبه 1389/07/27 3:1 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
نمیدونم چرا یاد تو افتادم مثل اون لحظه ها که پیش هم بودیم مثل وقتی که عشقی بود و حرمت داشت برای هم عزیز و محترم بودیم هواتو دارمو فکرت نمیذاره روزای زندگیمو سر کنم بی غم دلم خیلی گرفته گیج و داغونم دارم از دست میرم ابری و نم نم دارم از دست میرم بی تو بی مرحم میشینم خیره میشم نقطه ها کورن پا میشم راه میرم راها نفس گیرن تورو حس میکنم ناخداگاه واسه من خاطرات تو نمیمیرن نمیتونم فراموشت کنم سخته عذاب یاد تو زجر آوره هر بار ولی دیگه قرار نیست چیزی از نو باز بشه تکرار قرار نیست چیزی از نو باز بشه تکرار ... نمیدونم چرا یاد تو افتادم ... .................................................... خاکستر شدی برایم ... خاکستری خاموش چندی دیگر همین خاکستر را هم باد میبرد انتظار آن لحظه زیباست به اندازه گذشته مان ... لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب ، لبخند عشقم بود. ------- اشک راز است لبخند شاید راز باشد عشق یقینا راز است اما آیا اشکهای این شبهای من لبخند عشق هستند؟ یا غمهای عشق؟ نه! غم جدایی عشق! بیایید بگوییم: اشک رازیست گریه رازیست عشق رازیست اشک این شبهای من نشان از گریه های عشقم دارد! + نوشته شده در سه شنبه 1389/07/27 2:3 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
زندگی برای هیچ کس مکث نمی کند برای منم می گذرد خیلی سخت بود ولی گذشت و اینک از گذشتنش خوشحالم چون چشم مرا به دنیای واقعی گشود ......................................................
وقتی احساسم به رنگ سفید بود .... اما همه سیاه دیدنش! حرفام راست بود .... اما دروغ شنیدنش! دلم تنگ بود.... اما راحت شکستنش ! تو از من گذشتی! اما به خدا من نمی گذرم.... تو از رفتن من شاد هستی.... من این خوشحالی رو تو صدات می بینم.... این بار برای همیشه کوله بارم رو جمع میکنم.... و از زندگیت خواهم رفت ....!همان جوری که یکباره ترا به حال خودت رها کردم + نوشته شده در یکشنبه 1389/07/25 1:43 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
چرا این گونه کردی با من
من در تردید بودن یا نبودن تو به سر می برم خاک سرد بر من می تازد و مرا می خواند باید بگذرم از این همه تنهایی و غربت بی خود از خود می شوی بگذار گذر کند از این ثانیه های بی معنا تو به من سنگ نزدی اتش کشیدی جانم را آتش می خواند مرا ...................................................................
به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها در زمان گریستن قلبها پروردگارا : این سخنانم را بشنو اگر تمام عمرم را به اشتباه سپرده ام بدان که در جستجوی قانون حقیقی تو بوده ام قلبم ، شاید به خطا رود اما سرشار از حضور توست . دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم می خواهم بدانی دستانم خالیست می خواهم بدانی یک عاشق به جز یک دل اسیر ، هیچ به همراه ندارد پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن به تیر زمانه نشانه نگیر ... .............................................................. اون رفت --- اون بي خداحافظي رفت دستی تکان میدادی و حرف هایت را، در پشت زندان شادی غم بارت پنهان می کردی، در خیالت پستوی خاطراتت را در خیالم تنگ تر میکردی.... حتی حاضر نشدی بشنوی آخرین جمله ام را..... نازنینا... دل من جاده نیست که هر از گاهی که تنهــــا ماندی در فکر عبورش باشی..... ............................................................................... سنگینیه باری که خدا بر دوش ما میگذارد آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند!! بلکه: به اندازه ای است که ما را برای دعــــا به زانو در بیاورد.... ................................................................ + نوشته شده در یکشنبه 1389/07/25 1:28 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
به تو نرسيدم، اما خيلي چيزارو ياد گرفتم... ياد گرفتم به خاطر كسي كه دوستش دارم بايد دروغ نگم. .......................................................
شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...
بگه...
مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!
بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...
خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...
خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!
خيلي سخته ادم احساس كنه خدا اونو از بنده هايش جدا كرده ...
خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...
پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟! + نوشته شده در جمعه 1389/07/23 6:32 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
یه شب تو تنهایی خودم تو اتاق تاریک خودم اینقدر گریه کردم که نایی برایم نماند ازت بد گفتم گله می کردم میگفتم همش داری امتحانم میکنی خیلی بدی آخه چرا؟؟؟؟؟؟ خیلی ازت سوال پرسیدم آخر همه سوال ها به خودم گفتم اونی که داری ازش گله میکنی اینقدر سرش شلوغه که حتی نگاهت نمیکنه اما نه.... اشتباه میکردم کمکم کردی.دستانم رو گرفتی بهم گفتی مگه میشه پدر و مادر بچشون رو دوست نداشته باشن تو هم یکی از بنده های منی فقط کافیه اسمم رو صدا بزنی خدای من راست میگفتی حالا هرجا و هر زمانی که صدات میکنم کمکم میکنی... خدای من حالا یه دنیادلم گرفته به دادم برس............ ............................................................................. تنهایی رو دوست دارم چون وقتی که تنهام میتونم بهش فکر کنم میتونم باهاش حرف بزنم میتونم پیشش اشک بریزم و اطمینان داشته باشم که به کسی از حرفام و گریه هام نمیگه میتونم اطمینان داشته باشم که که وقتی دارم از هق هق های شبونم میگم مسخرم نکنه و خوب به حرفام گوش بده وقتی کنارشم احساس آرامش دارم آره اون خداست تنها کسی که همیشه و همه جا با من هست اما....... من فقط در تنهایی هام. ........................................................
یه روزی دستای سرد و پر گناهش رو گرفتی بهش حرفای دوست داشتنی زدی بیچاره باور کرد باور کرد که دوسش داری رفت و همه جا داد زد غرورش رو شکوند اما تو نامردی کردی تو مهربونی و محبت بلد نبودی رفتی و تنهاش گذاشتی رفتی و با رفتنت حکم مرگ رو براش امضا کردی آبروش رو ریختی حالا شده تمسخر دست این و اون تنها امیدش ناامیدی هست امیدی که هر روز ازش میپرسه چه کار کردی که رفت و تنهات گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ + نوشته شده در جمعه 1389/07/23 6:21 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
دیدی رفتی و تنهام گذاشتی؟ دیدی منو تو این شهر تنها گذاشتی؟ دیدی پای حرفات نموندی؟ دیدی منو با غصه هام رها کردی؟ دیدی رفتی و با من نموندی؟ آخه تو که نامرد نبودی؟ تو که رفیق نیمه راه نبودی؟ چرا رفتی و تنهام گذاشتی؟ رفتی و با رفتنت حکم صبر رو برام نوشتی رفتی و منو با خاطراتت تنها گذاشتی رفتی و دل منو شکستی اما نه بازی سرنوشت اینجوری نیست با هر دستی بدی با همون دست پس میگیری این نفرین من نیست بازی زمونه هست بازی زمونه نمیتونم بهش فکر نکنم نمیتونم از خاطراتی که باهاش داشتم به راحتی بگذرم نمیتونم اسمش رو از رو لبام محو کنم نمیتونم وقتی بهش فکر میکنم اشک نریزم نمیتونم خوبی ها وبدی هایی که بهم کرده رو فراموش کنم نمیتونم عشقش رو از خودم دور نگه دارم همه میگن آهی که کشیدی یه روزی بدبختش میکنه اما ازخدا می خوام آه من رو فراموش کنه آخه دوسش داشتم اره آهی کشیدم که اگر خدا بخواد زنگیش نابود میشه اما من فقط میخوام یه روزی یه روزی برسه و دلش واسم تنگ بشه این تنها نفرینی که واسه اون تو قلبم مونده قلب من به اندازه کافی صبور هست نمیتونم کاش روز اول شناخته بودمت کاش میدونستم که بی وفایی کاش میدونستم که خیانت کاری کاش میدونستم یه نفر دیگه تو زندگیته کاش همه ازت تعریف نمیکردن کاش با خوبی و بدیت نساخته بودم کاش فریب حرفات رو نمیخوردم کاش صادق بودی و این دل بی گناه رو نمیشکستی کاش دستت تو دستی دیگری نبود که حال دل من به خود گوید اونی که رفته دیگه بر نمیگرده فراموشش کن ......................................................................... دارم از این دنیا میرم از این دنیای زشت و بی احساس میرم وقتی که سرم رو شونه هاش میذاشتم زار زار گریه میکردم رو فراموش میکنم قدم زدن تو روزای بارونی بدون چتر رو فراموش میکنم عشق بین من و اون فراموش نمیشه اما شاید خدا دلش سوخت و خاطراتش رو از یادم برد ........................................... خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداخافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاده اون همه تردید به یاده آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخره جاده است خداحافظ واسه اینکه نبدی دل به رویاها بدونی که بی تو و باتو همینه رسمه این دنیا خداحافظ،خداحافظ همین حالا ........................................................................ صداي شکستن قلبم را نشنيدي چون غرورت بيداد مي کرد اشکهايم را نديدي چون محو تماشاي باران بودي ولي اميدوارم انقدر در آيينه مجذوب نشده باشي که حداقل زشتي ديو خود خواهيت را ببيني باشد که باديگران چنان نکني که با من کردي + نوشته شده در جمعه 1389/07/23 6:15 بعد از ظهر توسط دلشکسته |
|
| ||||||